تبليغاتX
اینجا چراغی روشن است

اینجا چراغی روشن است

دل تنگ میز های کوچک کافه ای هستم که بهانه ی نزدیک تر نشستنمان بود

و تمام شعر های ناگفته ی دنیا را در چشم هم خواندیم . . .

طاقت بیارتو این روزای انتظار

طاقت بیارتو سردی شبای تار

 

طاقت بیار و قلبتو

به دست تنهایی نده

فانوس چشماتو ببخش

به این شبای غمزده

 

روزای خوبو جا نذار تو سختیای روزگار

به خاطر منم شده، طاقت بیار، طاقت بیار

 

زمزمه رسیدنه پشت سکوت جاده‌ها

چند تا قدم مونده فقط


خسته‌ای؟ کوله بارتو رو شونه‌های من بذار

راه زیادی اومدیم، طاقت بیار، طاقت بیار

 

نگو شکستی، نگو بریدی

منم مث تو دلم گرفته

باید بمونی، طاقت بیاری

تو روزگاری که غم گرفته

 


نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:26 توسط فانوس به دست|





با تشکر از فاخته ی عزیز و پیچکی خودم که من و تو این موقعیت قرار دادن ...
هر جایی که فک کردین شبیه من نیست
برام بنویسید

اگر ماهی از سال بودم : میدونید دیگه آباااااااااااااااااان

اگر یک روز هفته بودم : اون سه شنبهه بود

اگر یک عدد بودم : 12

اگر جهت بودم : رو به هر کجا که زندگی شروع میشود

اگر همراه بودم : همراه اول هیشکی تهنا نبودش اون وخ. با معرفت مث الانم

اگر نوشیدنی بودم : آب انار

اگر گناه بودم : دروغ

اگر میوه بودم :  از این میوه خوشمزه ها آلبالو مثلا

اگر درخت بودم : سرو های سربلند باغ حافظیه

اگر گل بودم : الانم گل نرگسی هستم دیگه

اگر آب و هوا بودم : بارونی نم نم

اگر رنگ بودم : بنپش از این پر رنگا

اگر پرنده بودم : عقاب . چیه؟ بد نگاه میکنی

اگر صدا بودم : صدای سکوت

اگر فعل بودم : مثبت حتما . شد و مشتقاتش

اگر زمان بودم : آینده

اگر یک خیابان بودم : یه کوچه باغ با خاطره ی خوش کلی قرار های پنهونی و بوسه های عاشقانه

اگر یک فیلم بودم : قرمز (کیشولفسکی)

اگر یک پزشک بودم : چشم پزشک شاید . راز غریبی است در نگاه آدم ها

اگر یک پنجره بودم : رو به ساحل سر سبز (هس همچین چیزی اصن ؟)

اگر تاریخ بودم : میشدم سال اول دبیرستانم و زندگیم و یه جور دیگه ...

اگر ساز بودم : پیانو

اگر کتاب بودم : یه دیوان حافظ

اگر شعر بودم : عاشقانه ای از شاملو

اگر طبیعت بودم : دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند با رود خونه

اگر حس بودم: حس خوشبختی

پ . ن : امروز بزرگداشت همشهری جان ما سعدیست

شوهر خالم تماس گرفته از شیراز میگه به نوعی بزرگداشت تو هم هست نرگس

عجب

نرگسانه : با هام قهرید؟ به خدا این قده گناه دارم

بعد از تعطیلات اومدم دانشگاه و تا ده خرداد نمیرم خونه

فک کن

حالا دلتون سوخت؟

آشتی؟

میدونید که در اولین فرصت همه ی نوشته هاتون و میخونم و از خجالتشون در میام

نرگسی هر چی باشه بی معرفت نیست

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:6 توسط فانوس به دست|



دنیا نمی ترسد از اینکه مترسکش ، عاشق کلاغ بشود و مزرعه را به باد بدهد. نمی ترسد از اینکه نرگس های کوهی، دل ببندند به مرد گلفروش و دشت هایش عریان بشود. دنیا نمی ترسد از مهر بی امان باران به خانه ای که عاقبت سیل می بردش..حتی نمیترسد که دل زمینش برای یک شهر بلرزد و هر چیزی را در قلبش فرو ببرد.اما آدم می ترسد. می ترسد که دل بدهد و خالی بماند دستش . می ترسد که زندگی اش لای بقچه ی دلش جا مانده باشد. آدم می ترسد که عشق مثل یک اسکناس کهنه گوشه نداشته باشد یا چند مغازه آنطرفتر ، بشود ارزانتر خریدش و گرانتر فروخت.آدم می ترسد و قلبش مثل قلب یک خرگوش کوچک فرارکرده همیشه می لرزد . خرگوشی که دل خوش نکرده به هویج کوچک نارنجی نزدیک . و یادش رفته است که مرگ همیشه پشت بیشه هاست. و وقتی می رسد که تمام دنیا عاشقی کرده جز آدم. چون آدم می ترسد. و نمی داند که باید مزرعه و جنگل و خانه و شهر را به باد داد و یک گردنبند بدلی لاجوردی خرید با یک نخ بلند که آخرین آویزه های سنگی اش درست روی قلبت جا خوش می کند .افسوس که آدم می ترسد. و اگر نترسد و دل ببازد ، بال در می آورد . چون همیشه باید آماده پریدن از زمینی باشد که ترس ، کتاب مقدس آدمهایش است .یکی از این پرنده ها روزهاست پشت پنجره من لانه کرده است .. .
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 3:32 توسط فانوس به دست|


واسه بعضی آدم ها دوست مثل خونه ی اجاره ای میمونه که یه مدت هستن و بعد میرن یه خونه ی دیگه . خونه ی مستا جری هم که ارث بابای آدم نیست دلت بسوزه . به تو چه که چی لازم داره . حالا این وسط کافی صاحب خونه هم از مستا جر خوشش بیاد و بهش اعتماد کنه و... همه چی و بسپاره دست اون و اون ادم هم بی انصاف باشه یه وقت بر میگردی میبینی روی تمام دیوار ها جای خالی کلی قاب عکسه و طرف برداشته هر جا که دلش خواسته یه میخ فرو کرده تو دل دیوار که حتی اگه درش بیاری جاش بد جوری تو چشمه . یه هو بر میگردی میبینی خونه خالی و درب و داغون بی اینکه تو اجاره ای گرفته باشی و کلی خرت و پرت مونده که تو نمیدونی باید باهاشون چی کار کنی
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 15:9 توسط فانوس به دست|


... و انتهای این قصه ی سرد و سفید همیشه سبز خواهد بود




نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 19:29 توسط فانوس به دست|

برای نرگسی که لا به لای کتاب هاست :


یا مقلب القلوب و الابصار
که چشم و دلم منقلب شده است
یا مدبرا
که شبانه روزم یکی است
یا محولا
که حالم دست خودم نیست
و سال نو
با  نگاه تو تحویل میشود

از کناره ی خلیج

همان که از ابوموسی تا تنگه ی هرمز هنوز فارس مانده

پل میزنم به بهار

آنجا که زندگی شروع میشود

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:48 توسط فانوس به دست|



بازي هايي هستند توي شهر بازي كه آدم را معلق نگه ميدارند توي هوا

از آن دست بازي ها كه حاصلش سر گيجه و تهوع است

كه بايد دورشان را يك خط قرمز كشيد

بي خودي هم براي من ادا در نياور كه مثلا فكر كنم عاشق هيجاني


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 17:9 توسط فانوس به دست|


آخرين مطالب
» عزیز دور من . . .
» بازی چه خوبه با بچه های خوب ...
» آیین چراغ خاموشی نیست
» برای یک دوست
» سال نو مبارک
» فروردین خیس از نرگس های آبان است
» یعضی آدم ها...
»
» در شب آن روز ها فانوس گرفته ام
»


Design By : Pichak